تبليغاتX
کافه تئاترال
بابل دونفر/....................................

آقا بابل میری................

خانم بابل میری............................

نبود.............................

داریم میریما...................

ممد رستمی بیا بالا بریم.................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 10:58  توسط سید مهدی میر حسینی | 
سلام خوش آمدید......................

این وبلاگ را به چشم وبلاگ ننگرید چون چیزی نخواهید دید

صفحه ای کوچک است بر دردو دلی بزرگ .....  

می نویسم تا عادت فکر کردن از یادم نرود ................

به امید دیدار دوبار..ه..................................

 

ما""

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 11:25  توسط سید مهدی میر حسینی | 
ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده

و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری

و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد

و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف

و به نومیدان ما امید

و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گشتاخی

و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان

و به مردگان ما حیات

و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد

و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی(ع)

و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا

و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب

و به مجاهدان ما صبر

و به مردم ما خودآگاهی

و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری

و شایستگی نجات و عزت

ببخش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 11:10  توسط سید مهدی میر حسینی | 

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم  

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم  

« دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 11:5  توسط سید مهدی میر حسینی | 
 

من شکست نمی خورم چون ایمان و دست داشتن رویین تنم کرده اند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 11:1  توسط سید مهدی میر حسینی | 

 

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا   بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

بوف کور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 10:55  توسط سید مهدی میر حسینی | 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/17ساعت 10:37  توسط سید مهدی میر حسینی | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

از زبان وبلاگ :

 

یاد روزگاری بخیر که نویسنده ای بود و خواننده ای که نمی گذاشتند خاکی رویم بنشیند...

خداحافظ...

                   یا علی  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/10ساعت 11:42  توسط سید مهدی میر حسینی | 

طرح ضيافت انديشه نهاد رهبری :

 

سين لام الف ميم. سين لام الف ميم می شود سلام... می شود سلام و سر تعظيم فرود می آورد که سلام بر رمضان. سلام بر ماه مهمانی دل نزد خدا... سلام بر ماه ما و خدا،خدا و ما. سلام بر دل،بر دلدار،بر اين کشمکش دلداده و دلدار.. سلام بر دل هايی که خاضعانه و بی ريا گشاده می شوند تا سفره ی اين مهمانی عظيم نزد او شوند.

سين سعادت به لام لباس زيبای عشق بر الف قامت دوست که به ميم اين مهمانی بزرگ آسمانی می رسد، می شود... سلام! سلام بر ابراهيم های وجود که اسماعيل های نفس چرک آلود و سياه را به قتلگاه می برند تا قربانی کنند به سلامتی اين ضيافت و به پاس آمادگی برای خشت به خشت گذاشتن و ساختن بنای وجود.

سين لام الف ميم. سين لام الف ميم می شود سلام. می شود سلام و سر عشق،سر وفاداری،سر دل فرو می آورد که سلام بر علی... سلام بر ضربه های شمشير حق بر پيکر ظلم،بر پيکر ستم،بر پيکر به خون آلوده ی ريا.

سلام بر عزيز فاطمه اين بانوی زنان عالم...

 سلام بر علی... چه ناله ای،چه فغانی از دوری آن دو دست پيروز تا بار ديگر شمشير ايمان،آگاهی،ايثار،رسالت شيعه بودن و شيعه انديشيدن و هويت را بر سر دوری و عقب ماندگی،بر سر ظلم پنهان،بر سر تظاهر،هويت باختگی نسل امروز بکوبد و بدرد اين آشفتگی را،اين بی دينی در حين دم زدن از دين را،اين پوچی را...

سلام بر عشق... سلام بر تن های خسته که فتنۀ بی اميدی و پوسيدگی را دور کرده اند از روان خود و تنها وتنها چشم اميد به او بسته اند و بس که خود گفته تنها چشم اميد بی قراران است.

سلام بر نيايش... سلام بر نجواهای شبانه... سلام بر خاک بازی دل و ديده... سلام بر آن پیشانی که جای مهر ريا،به خاک می غلتد از سر بندگی...

سلام بر اشک... سلام بر روشنايی دل. سلام بر اين جويبار های جاری از چشمه های دل... سلام بر غم... بر دلتنگی،بر دل فشردگی... سلام بر عصاره ی جان هر مسلمان...

سلام بر... خدا... سلامی چون آغاز ملاقاتی عاشقانه... سلامی از نو،از اعماق دل بر خدا... سلامی ديگر اما چون اولين ديدار...

سلام بر رمضان...

سین لام الف میم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/11ساعت 18:53  توسط سید مهدی میر حسینی | 

طرح ضیافت اندیشه نهاد رهبری :

 

ما به کجا می رویم.....؟

 

فراز اول

این نوشته را با الهام از فقر ریشه دوانده در لایه های زیرین جامعه می نویسم.فقری که صدای خس خس نفس های به شماره افتاده اش خواب خفتگان خفته را آشفته تر می سازد.نوشته ام را در سه فراز بازخوانی کرده ام، هزاران بار دوباره خوانی می کنم تا بیابم کلید قفل زده شده بر دیوار را.....

از اشارۀ مستقیم به مفهوم فقر در مطلبم خودداری می کنم و روزۀ سکوت شرعی ام را جاری می سازم تا هر خواننده شکاف این معضل خانمان برنداز را با سنگ میزان خویش اندازه گیرد.

 

فراز دوم

اما برای اینکه بتوانیم تمیز دهیم راه خویش از ره رهروان الهی،به تحریر این دو پاره نوشته از دل مشغولیات انسانی می پردازم که شاید وجدان قسم خورده به خواب خود را بیدار کنیم و اگر نتوانستیم چنین کنیم،روزنۀ نوری بیابیم تابان بر چهرۀ وجدان خفته در تاریکی جهل و.....باشد که باز بیندیشیم و تأمل کنیم که اینان نشانه هاییست برای آنان که می اندیشند تا شاید رستگار شویم............................................

پاره نوشتۀ 1 : بزرگترین جشن جنگ گوجه ای جهان با شرکت ده ها هزار نفر در خیابان های شهر بونل اسپانیا برگزار شد.در این جشن بیش از صد تن گوجه فرنگی لگد مال شد و بیش از 35 هزار دلار برای تهیۀ گوجه فرنگی هزینه شده بود.این هزینه حدود یک سوم بودجۀ برگزاری فستیوال گوجه فرنگی را تشکیل می دهد.

پاره نوشتۀ 2(داستانک) : بچه های تشکل هر سال این مراسم رو دارن.خدا خیرشون بده،خیلی انگیزه دارن. از دو هفته قبل ماه رمضون دور هم جمع می شن....خدا برکت بده از همه قشری آدم میان،از دکتر درجۀ یک تا مهندس ساختمون،از پرستار تا طلبه،از مادر و مادر بزرگ تا دانشجو و دانش آموز و استاد،از بازاری و کارگر تا فکل کراواتی و بچه حذب اللهی.................

خوبیش اینه که دیگه اینجا چپ  و راست نداریم.همه در صراط مستقیم سعی می کنن از هم پیشی بگیرن. همه میرن سمت خودشون تا دو هفته قبل از ماه مبارک که ارتباطا میشه تلفنی و ایمیلی و اس ام اسی اما...وقتی موقع دیدار حضوری فرا میرسه،یه ساختمون کوچیک دارن که هر سال واسه انجام کاراشون اونجا جمع میشن. اینها تنها شبکۀ گلد کوئستی هستند که کسی تا حالا قدرت نداشته تعطیلشون کنه!! اسمشو گذاشتیم گلد کوئست اسلامی ملی...هر کسی مسئول یه قسمته و به قول معروف یه طرفشو می گیره تا کارا پیش بره.هر هدی برای خودش چندتا مسئول داره که هر کدوم وصل میشن به خیرینی که می خوان کمک کنن.یه سبد بزرگ تشکیل میدن از احتیاجات ضروری،اکثراً برنج و روغن و رب و خرما و...و...و...یعنی هر چی که ما می خوریم و در پیروی از عمل به سخن پیامبرامید و محبت،محمد(ص)،با عطش گرسنگی بر سر غذا نمی شینیم و همینطور فبل از سیر شدن دست از غذا می کشیم!! اما نمی دونم چرا برای کمک به اون کارخونۀ بیچاره که روزی اسمش دستگاه گوارش بود و امروزه به اسم اسراف کش تبدیل شده،مجبوریم ساعت ها برای حضم انباشته اش پیاده روی کنیم ..آیا اینست جاری کردن : خداوند در هیچ جا نمی گنجد جز در دل مؤمن، پس برای اجرای این موهبت اللهی دلهایمان را فراخ تر،سنگین تر،پر حجم تر کنیم؟؟!!بگذریم.......

در این بین من و یکی از دوستان مأمور به وظیفه،به خانۀ مادر و دختری رفته بودیم.کبری 45ساله و لیلای 9 ساله.رفتیم.....اگر به من آدرسی دقیق نمی دادن مطمئناً این کوچۀ تاریک و نمناک رو رد می کردم چون خونه های اول کوچه بدرد نگه داری احشام هم نمی خورد چه برسه به آدم هایی که تعریفشون می کنیم انسان.....

تمام وجودمو درد گرفنه بود اما قرار گذاشته بودم برم کارمو درست انجام بدم و برگردم....در زدیم...دوباره در زدیم.صدای خش خش برگ های نا امیدی تو حیاط نم کشیدۀ خونشون همه جا رو پر کرده بود.خیلی خودمونو کنترل می کردیم تا همه چیزو عادی جلوه بدیم.خودمونو کنتری می کردیم تا از دیدن وضعیت زندگیشون،وحشت به دلمون نیفته که خدایی نکرده یک دفعه یک ذره هم که شده وجدانمون درد نگیره و رفتار خوب خودمون و باکلاسمون رو برای رفتار با آدم های همسطح خودمونو برای توجیه محبت به انسان ها در صدر گفتارمون قرار بدیم.در باز شد...لیلای 9 ساله در رو باز کرد...با چهره ای تعجب انگیز ولی انگار شنانخت.فهمید تو دستمون نور امیدی واسشون داریم،با اینکه سر و وضع خیلی ساده ای داشت اما صورت پر نوری داشت.عظمت فقر رخنه کرده تو این به اصطلاح خانه آدمو رو می گرفت...قفل شدم...چشامو بستم و توکل کردم و آروم خودمو و براه افتادم. کبری خانم در رو باز کرد و با آغوش گرم ما رو پذیرفت.نمی دونم قدم هامونو کجا گذاشتیم ولی...کبری خانم بهش می گفت اتاق برای زندگی اما...خدایا من طاقت این امتحانو ندارم،دارم دیوونه می شم....بذار برگردیم... اینجا انسان کشی مدرن داره خفه می کنه مارو...خدایا...رضا به دستم زد و گفت: خوبی؟ گفتم: آره... نمی دونم از کجاش باید بگم ولی می دونم که برای همۀ ما موجودات آدم نما لازمه سالی یه بارم شده چشممونو  بیشتر وا کنیم و خودمونو به چهار پایی ات نزنیم...اینجا فرسنگی با قصر من و تو فاصله نداره اما نوری که تو این پست تر از کلبۀ درویشی وجود داشت،رو تو هیچ کاخ سر به فلک کشیده ای ندیده بودم.اینجا همه چی آسمونی بودواینجا فاصلۀ آدما به اندازۀ یه تار مو بود.یه فرق بزرگ و تأسف برانگیزی که درک کردم این بود که هیچ کدوم از وسایل اینجا رو تو هیچ خونۀ انسانی ندیدم  و هیچ کدوم از وسایل خونه های انسان ها رو اینجا ندیدم.خدایا...پس انسانیت به کدامین گروه رنگ باخته است!...گفتم: کبری خانم...حرفمو قطع کرد و شروع کرد به گفتن...گفت و گفت و گفت...انگار خیلی وقت بود آدمی از اینجا رد نشده بود...انگار سالها بود که کسی راهش به اینجا نیفتاده بود.گفت و گفت و گفت...گفتم:کبری خانوم قبل از اینکه ما بیایم تو خونه چی برای خوردن داشتین؟دستشو کرد پشت کمدو یه کیسه بیرون آورد...آره یه کیسه که به اندازۀ یه کف دست برنج داخلش بود...این تمام غذای این خانوادۀ کوچیک تا پایان ماه مبارک بود...برنج توی اون کیسه تقریباً به اندازۀ وعده ای بود که هر کدوم از ماها بخاطر سیری در حد مرگ مجبوریم دست خورده،در سطل آشغال بریزیم.برنج سطل آشغال های خانه های ما انسان ها،توی جای دیگه ای روی همین زمین خدا میشه وعدۀ ماه میهمانی حق برای دو نفر...دیگه نتونستم تو چشمای اون دو نفر نگاه کنم...کارمون که تموم شد بلند شدیم و اون مکان مقدس رو ترک کردیم و آروم آروم به دنیای انسانیت ساختگی خودمون وارد شدیم...

 

فراز سوم

ما با خود چه کرده ایم...؟چه زیبا نشان داده ایم جریان  داده ایم نشانۀ سی و سه،سورۀ نور کتاب وحی  در زندگیمان : اسراف نکنیم که خدا مسرفان را دوست ندارد.چه کنیم که قهقرا شناسان شمارش معکوس مرگ ریست اخلاقی را سرداده اند و تنها راه نجات انسان از تاریک خانۀ جهل را جدایی او از معرفت خویش دانسته اند.

و اینک...

امشب اینجا دور هم جمع شده ایم تا سقوط انسانیت را به باشکوهی هرچه تمام تر جشن بگیریم و شروع امپراطوری فراماسونر دیگری را رقم بزنیم...

براستی که معماران آزاد آفریدگار ما هستند یا خدای فقرا؟...ما با خود چه کرده ایم...چگونه به اینجا رسیده ایم که می توانیم براحتی جواب وجدان خداشناس مان را با جملات کوبندۀ اومانیستی بدهیم...پس این روح دمیده شدۀ کیست؟پس این نفس از جانب کدامین نور نشئت گرفته است؟... خدا...خدا...خدا...این صدای آگاهی نیمه جان من و توست...این صلای انقلاب درون ماست...آیا نمی اندیشیم؟...آیه این مسلک خلیفگان خدا بر زمین است؟ما در را بر روی نور بسته ایم و او را بی تابانه فریاد می کشیم؟...ما خود را بندۀ شیطان کرده ایم و بر خدا سجده می کنیم؟...ما با خود چه کرده ایم؟...ما با خدای خود چه کرده ایم؟...

برادران و خواهران و آیندگان...

به داد افکار و عقاید،نگرش ها و باور هایمان برسیم...نگذاریم تنها یادگار از آداب و رسوم سنت های پر افتخارمان عکسی بر دیوار نیمه ریختۀ زندگیمان باشد و در آخر...نگذاریم زمان،این یار دوندۀ مکان، لحظه ای را تجربه کند که مجبور شود در سوگ انسانیت مان بنشیند و پس از پایان مراسمش،چلو مرغ چربی را به یادمان نوش جان کند و از حد سیری او هم به لقاء الالله بپیوندد.حال فهمیده ام که چرا مرغ آنقدر محبوب آدمیان است...برای کمک و یاری به خودمان،انجمن نجات از انقراض انسانیت را سالهاست که تشکیل داده ایم و از همۀ شما انسان ها و انسان دوستان تقاضا می شود،نظرات و پیشنهاداتتان را برای ما ارسل بفرمایید:

میدان معرفت،کوچۀ هویت،ساختمان انسانیت،واحد ربانیت.

به امید دیدارتان در آن کوچۀ نمور

یا علی.......................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/11ساعت 18:51  توسط سید مهدی میر حسینی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مینویسم از تکه پاره های هنر ایران زمین بماند نام ایران جاویدان و هنر ایرانی ماندگار ایرانی با عزت و سر فراز

نوشته های پیشین
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/06/01 - 89/06/31
89/01/01 - 89/01/31
88/11/01 - 88/11/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM